ابلیس
part 7
+ تو کی هستی؟
لویی با عصبانیت گفت
" من معشوقشم...تو کی هستی ها؟ نکنه از اون دخترایی هستی که یک شب فقط ازشون استفاده میشه هوم؟ دازای تو داری با این موجود کثیف منو تنبیه میکنی؟ کافیه خواهش میکنم من درسمو گرفتم "
_ درس؟ تنبیه؟ راجب چی صحبت میکنی؟
" چطور تونستی بهم...خیانت کنی "
دازای خواست بلند شه که چویا جلوشو گرفت
+ چه لزومی داره تو بخاطر اون دختره غریبه پاشی؟ منو داری پس میزنی؟
دازای موهای چکیا رو نوازش کرد و گردنش رو بوسید و با لحن اغواگرانه گفت
_ معلومه که نه
لویی تحمل صحنه رو به روش رو نداشت و شروع به گریه کردن کرد
چویا بلند شد و گفت
+ من میرم تا لباسمو عوض کنم
_ خیلی خب باشه
چویا از اتاق خارج شد و به محض خارج شدن دستشو روی صورتش گذاست و از خجالت اب شد.
_ چی میخوای لویی؟
" معلوم...نیست؟ "
_ گریه نکن
لویی با حرف دازای اشک هاشو پاک کرد و محکم بغلش کرد
" منو ببخش...فکر میکردم تموم شده "
دازای با لحن خشکی گفت
_ لویی من فرشته نیستم حتی اگرم ببخشمت اون صحنه از جلو چشمم نمیره...تو خیلی به من بد کردی در اصل تو به من خیانت کردی حالا هم میخوای ببخشمت.؟
" مگه نگفتی...نگفتی عاشقمی خب یه عاشق نمیتونه یه بار معشوقش رو ببخشه؟ خواهش میکنم من بدون تو نمیتونم "
_ نمیتونم
" دازای دورم ننداز "
_ تو از اعتماد من سو استفاده کردی...هیچ جوره نمیتونم بخشمت
" هر کاری بگی میکنم فقط یه شانس دیگه بهم بده "
دازای نفس عمیقی کشید و متقابل بغلش کرد که لویی خودشو به دازاب بیشتر چسبوند
" منو...ب...بخشیدی.؟ "
_ چاره دیگه ای دارم؟ نمیتونم ببینم داری گریه میکنی
لویی خندید و اشک هاشو پاک کرد و دست هاشو دور گردنش انداخت و لویی یهو یادش اومد
" اون دختره... "
_ فقط یه نقشه بود که ازم زده شی
" میدونستم تو نمیتونی عاشق کسی جز من بشی "
لب هاشو روی لب های دازای گذاشت و بوسه، ای با عشق بود.
چویا دم در نگاهشون کرد و لبخندی زد
+ خوبه اشتی کردن
از اتاقش دور شد که صدای خنده های بلندی به گوشش خورد و بعد دوباره با همون دختره لویی ملاقات کرد
" او تو خدمتکاری ؟ باید ازم عذرخواهی کنی "
چویا سوالی نگاهش کرد و گفت
" تو اوساموی منو بوسیدی یادت رفته؟ زود باش ازم معذرت خواهی کن "
_ لویی سخت نگیر من بهش گفته بودم حالا اینو ول کن باهام بیا
لویی نگاه بدی به چویا انداخت و همراه دازای از عمارت خارج شد
_ دیگه اذیتش نکن
" ولی اون... "
دازای بار دیگه ولی کوتاه بوسیدش و گفت
_ غر نزن من بهش گفته بودم و حالا هم که مشخصه هیچی بین ما نیست خیالت راحت
__________________________________________
ادامه دارد...
+ تو کی هستی؟
لویی با عصبانیت گفت
" من معشوقشم...تو کی هستی ها؟ نکنه از اون دخترایی هستی که یک شب فقط ازشون استفاده میشه هوم؟ دازای تو داری با این موجود کثیف منو تنبیه میکنی؟ کافیه خواهش میکنم من درسمو گرفتم "
_ درس؟ تنبیه؟ راجب چی صحبت میکنی؟
" چطور تونستی بهم...خیانت کنی "
دازای خواست بلند شه که چویا جلوشو گرفت
+ چه لزومی داره تو بخاطر اون دختره غریبه پاشی؟ منو داری پس میزنی؟
دازای موهای چکیا رو نوازش کرد و گردنش رو بوسید و با لحن اغواگرانه گفت
_ معلومه که نه
لویی تحمل صحنه رو به روش رو نداشت و شروع به گریه کردن کرد
چویا بلند شد و گفت
+ من میرم تا لباسمو عوض کنم
_ خیلی خب باشه
چویا از اتاق خارج شد و به محض خارج شدن دستشو روی صورتش گذاست و از خجالت اب شد.
_ چی میخوای لویی؟
" معلوم...نیست؟ "
_ گریه نکن
لویی با حرف دازای اشک هاشو پاک کرد و محکم بغلش کرد
" منو ببخش...فکر میکردم تموم شده "
دازای با لحن خشکی گفت
_ لویی من فرشته نیستم حتی اگرم ببخشمت اون صحنه از جلو چشمم نمیره...تو خیلی به من بد کردی در اصل تو به من خیانت کردی حالا هم میخوای ببخشمت.؟
" مگه نگفتی...نگفتی عاشقمی خب یه عاشق نمیتونه یه بار معشوقش رو ببخشه؟ خواهش میکنم من بدون تو نمیتونم "
_ نمیتونم
" دازای دورم ننداز "
_ تو از اعتماد من سو استفاده کردی...هیچ جوره نمیتونم بخشمت
" هر کاری بگی میکنم فقط یه شانس دیگه بهم بده "
دازای نفس عمیقی کشید و متقابل بغلش کرد که لویی خودشو به دازاب بیشتر چسبوند
" منو...ب...بخشیدی.؟ "
_ چاره دیگه ای دارم؟ نمیتونم ببینم داری گریه میکنی
لویی خندید و اشک هاشو پاک کرد و دست هاشو دور گردنش انداخت و لویی یهو یادش اومد
" اون دختره... "
_ فقط یه نقشه بود که ازم زده شی
" میدونستم تو نمیتونی عاشق کسی جز من بشی "
لب هاشو روی لب های دازای گذاشت و بوسه، ای با عشق بود.
چویا دم در نگاهشون کرد و لبخندی زد
+ خوبه اشتی کردن
از اتاقش دور شد که صدای خنده های بلندی به گوشش خورد و بعد دوباره با همون دختره لویی ملاقات کرد
" او تو خدمتکاری ؟ باید ازم عذرخواهی کنی "
چویا سوالی نگاهش کرد و گفت
" تو اوساموی منو بوسیدی یادت رفته؟ زود باش ازم معذرت خواهی کن "
_ لویی سخت نگیر من بهش گفته بودم حالا اینو ول کن باهام بیا
لویی نگاه بدی به چویا انداخت و همراه دازای از عمارت خارج شد
_ دیگه اذیتش نکن
" ولی اون... "
دازای بار دیگه ولی کوتاه بوسیدش و گفت
_ غر نزن من بهش گفته بودم و حالا هم که مشخصه هیچی بین ما نیست خیالت راحت
__________________________________________
ادامه دارد...
- ۱.۹k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط